امروز صبح از ‌خانه بيرون رفتم
با آنکه برف باري هاي سنگين چندين روزه تمام نقاط شهر را سفيد پوش کرده بود و هنوز ام داشت به روي زخم هاي خشکسالي مرهم مي نهاد،
به سوي شهر با عابرين يکجا شدم.
هرچند سردي فرمانروايي ميکرد،
ولي خون در رگ هاي اميد گرم گرم در گردش بود.
من براي گرفتن تصاوير برفي و هوا خوري بيرون نشدم بودم بل خواستم
از حال و احوال همشهريانم بيشتر باخبر شوم
با آنکه کمکي از دستم پوره نبود
اما احساس که در قلبم نسبت به انسان و انسان بودن دارم برايم مکرم است.
چون دين من حتا تبسمي را صدقه ميداند و ادب و فرهنگم
ميگويد:
بقول ناظم هروي
دست از کرم به عذر تنک مايگي مشوي
برگي در آب کشتي صد مور ميشود



در مسير راه با جمع جوانان ميوه فروش سر خوردم آتش زرتشتي افروخته بودند و به روي ناملايمتي هاي روزگار لبخند ميزدند،
مرا به گرم شدن دعوت کردن لحظه ي کنارشان نشستم


 


امروز صبح از ‌خانه بيرون رفتم با آنکه برف باري هاي سنگين چندين روزه تمام نقاط شهر را سفيد پوش کرده بود و هنوز ام داشت به روي زخم هاي خشکسالي مرهم مي نهاد، به سوي شهر با عابرين يکجا شدم. هرچند سردي فرمانروايي ميکرد، ولي خون در رگ هاي اميد گرم گرم در گردش بود. من براي گرفتن تصاوير برفي و هوا خوري بيرون نشدم بودم بل خواستم از حال و احوال همشهريانم بيشتر باخبر شوم با آنکه کمکي از دستم پوره نبود اما احساس که در قلبم نسبت به انسان و انسان بودن دارم برايم مکرم است. چون دين من حتا تبسمي را صدقه ميداند و ادب و فرهنگم ميگويد: بقول ناظم هروي دست از کرم به عذر تنک مايگي مشوي برگي در آب کشتي صد مور ميشود  در مسير راه با جمع جوانان ميوه فروش سر خوردم آتش زرتشتي افروخته بودند و به روي ناملايمتي هاي روزگار لبخند ميزدند، مرا به گرم شدن دعوت کردن لحظه ي کنارشان نشستم و صحبت کرديم بعد پيشتر و پيشتر رفتم با مادر نازنين سر خوردم که در کنار جاده ايستاده بود. تن اين فرشته الهي اندک اندک از شدت سرما ميلرزيد سلام کردم و دستش را گرفتم از جاده هر دو گذشتيم اندکي خورد و ريز بر دوش اش بود و قدري شش و جگر نيز در خريطه ي با خود داشت، پياده رو را تا نزديک محل بود باش وي پيمودم و از زندگيش چندان ناراحت نبود و پيوسته مرا دعا ميکرد. دستش را محکم گرفته بودم چون پاهاي ضعيفش گاه گاهي روي برف و يخ مي لغزيد او خيلي شيرين حرف ميزد و شکر گذار بود. صبوري و استقامتش را ستودم. گلويم بغض کرده بود و بارش برف حايل اشک هايم ميشد. خداوند متعال بالاي اين سرزمين و مردمانش رحم کند. و آينده روشن و عاري از جنگ را نصيب مان گرداند. زندگي اينگونه در شهر من جريان دارد با مهر و ارادت #احمدمحمودامپراطور دوشنبه 16 جدي 1398 خورشيدي #کابل از شير جان بابت اخذ تصاوير ممنونم.


و صحبت کرديم بعد پيشتر و پيشتر رفتم با مادر نازنين سر خوردم که در کنار جاده ايستاده بود.
تن اين فرشته الهي اندک اندک از شدت سرما ميلرزيد
سلام کردم و دستش را گرفتم از جاده هر دو گذشتيم
اندکي خورد و ريز بر دوش اش بود و قدري شش و جگر نيز در خريطه ي با خود داشت، پياده رو را تا نزديک محل بود باش وي پيمودم و از زندگيش چندان ناراحت نبود و پيوسته مرا دعا ميکرد. دستش را محکم گرفته بودم چون پاهاي ضعيفش گاه گاهي روي برف و يخ مي لغزيد


امروز صبح از ‌خانه بيرون رفتم با آنکه برف باري هاي سنگين چندين روزه تمام نقاط شهر را سفيد پوش کرده بود و هنوز ام داشت به روي زخم هاي خشکسالي مرهم مي نهاد، به سوي شهر با عابرين يکجا شدم. هرچند سردي فرمانروايي ميکرد، ولي خون در رگ هاي اميد گرم گرم در گردش بود. من براي گرفتن تصاوير برفي و هوا خوري بيرون نشدم بودم بل خواستم از حال و احوال همشهريانم بيشتر باخبر شوم با آنکه کمکي از دستم پوره نبود اما احساس که در قلبم نسبت به انسان و انسان بودن دارم برايم مکرم است. چون دين من حتا تبسمي را صدقه ميداند و ادب و فرهنگم ميگويد: بقول ناظم هروي دست از کرم به عذر تنک مايگي مشوي برگي در آب کشتي صد مور ميشود  در مسير راه با جمع جوانان ميوه فروش سر خوردم آتش زرتشتي افروخته بودند و به روي ناملايمتي هاي روزگار لبخند ميزدند، مرا به گرم شدن دعوت کردن لحظه ي کنارشان نشستم و صحبت کرديم بعد پيشتر و پيشتر رفتم با مادر نازنين سر خوردم که در کنار جاده ايستاده بود. تن اين فرشته الهي اندک اندک از شدت سرما ميلرزيد سلام کردم و دستش را گرفتم از جاده هر دو گذشتيم اندکي خورد و ريز بر دوش اش بود و قدري شش و جگر نيز در خريطه ي با خود داشت، پياده رو را تا نزديک محل بود باش وي پيمودم و از زندگيش چندان ناراحت نبود و پيوسته مرا دعا ميکرد. دستش را محکم گرفته بودم چون پاهاي ضعيفش گاه گاهي روي برف و يخ مي لغزيد او خيلي شيرين حرف ميزد و شکر گذار بود. صبوري و استقامتش را ستودم. گلويم بغض کرده بود و بارش برف حايل اشک هايم ميشد. خداوند متعال بالاي اين سرزمين و مردمانش رحم کند. و آينده روشن و عاري از جنگ را نصيب مان گرداند. زندگي اينگونه در شهر من جريان دارد با مهر و ارادت #احمدمحمودامپراطور دوشنبه 16 جدي 1398 خورشيدي #کابل از شير جان بابت اخذ تصاوير ممنونم.


او خيلي شيرين حرف ميزد و شکر گذار بود.
صبوري و استقامتش را ستودم.
گلويم بغض کرده بود و بارش برف حايل اشک هايم ميشد.
خداوند متعال بالاي اين سرزمين و مردمانش رحم کند.
و آينده روشن و عاري از جنگ را نصيب مان گرداند.
زندگي اينگونه در شهر من جريان دارد
با مهر و ارادت
#احمدمحمودامپراطور
دوشنبه 16 جدي 1398 خورشيدي
#کابل
از شير جان بابت اخذ تصاوير ممنونم.



مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین مطالب این وبلاگ

آخرین ارسال ها

آخرین جستجو ها

گوشي بازار Veronica فروش انواع اسکوتر بچگانه با قيمت مناسب محصولات شرکت مهندسي سازآب Abdullahi ياد بگيريم ... ياد بديم شاهين چت اصلي شرکت حمل و نقل و باربري Joe Malcolm